روان شناسی متمایل به پردازش، که همچنین به عنوان فرآیند درمانی شناخته می شود، یک رهیافت روان درمان کل نگر است که بیان می دارد موارد ناخود آگاهی می توانند به صورت فیزیکی، بین فردی و یا محیطی تجربه شوند.

این رهیافت درمانی به افراد درمانجو کمک می کند تا آگاهی شخصی را افزایش دهند و تفکرات، عواطف و تجربیات سرکوب شده خود را که می تواند بر زندگی امروزی آنها تاثیرات منفی داشته باشند را شناسایی کنند.

در حالی که فرآیند درمانی در اغلب موارد برای کمک به افراد و به منظور مدیریت تضاد های بین فردی به روش ایمن به کار گرفته می شود، ولی اصول مربوط به این روش به منظور بهبود مهارت های رهبری و حل کردن تضاد های اجتماعی بین گروه های کوچک و بزرگ از افراد به کار گرفته می شود.

توسعه روان شناسی متمایل به پردازش

آرنولد میندل ، به عنوان یک تحلیل گر جانگیئن آمریکایی، در دهه ۱۹۷۰ و در حین انجام تحقیقات بر روی مفهوم ناهشیاری، فرآیند درمانی را معرفی کرد.

وی مشاهده کرد که عناصر مربوط به رویاهای فرد، در احساسات بدنی و علائم فیزیکی مشخص می شود. مندل این ارتباط را به عنوان رویای بدن معرفی کرد.

مندل بر این باور بود که رویاها منعکس کننده تجاربی بدنی مختلفی می باشند.

در نتیجه، یک درمانگر می تواند با کار کردن بر روی رویاها، مشکلات فیزیکی فرد را شناسایی کند و موارد ناهشیار رویا ها را با کار کردن بر روی بدن بررسی و شناسایی کند.

در نهایت، میندل تعریف خود از واژه “ناهشیار” را توسعه داد تا شامل رویاها، خیال پردازی، زبان غیر ارادی و سیگنال های غیر زبانی، و عقاید، ادراکات و ایده هایی باشد که شخص آنها را شناسایی نمی کند.

واژه “فرآیند یا پردازش” به جریان تجربه و نحوه تغییر اطلاعات، در نتیجه تجربه اشاره دارد که می تواند از کانال ها و مجرا های مختلفی بدست بیاید.

این کانال های می توانند شامل احساسات، اطلاعات بصری، اطلاعات شنیداری، حرکت، رابطه ها و بازخورد محیطی می باشد.

روان شناسی متمایل به پردازش یک رهیافت چند رشته ای می باشد که اصول روان شناسی جانگیئن، علوم فیزیک و نظریه اطلاعات را با هم ادغام می کند.

همچنین این روش شامل الگوهای آگاهی بودیسم، تئوئیسم و جادوگری می باشد.

در دهه ۱۹۸۰، میندل یک چهارچوب مفهومی را مورد استفاده قرار داد که در مورد خانواده ها، زوجین و افراد موجود در سازمان ها، انجمن ها و دیگر گروه های بزرگ استفاده می کرد.

امروزه، روان شناسی متمایل به پردازش در سطح گسترده ای به کار گرفته می شود و به عنوان یک رهیافت درمانی در نظر گرفته می شود.

انجمن بین المللی روان شناسی متمایل به پردازش (IAPOP) به عنوان بخش نظارتی برای آموزش، تایید نامه ها و گواهی نامه ها، در سطح جهانی فعالیت می کند.

روان شناسی متمایل به پردازش به چه نحوی کار می کند؟

هدف اولیه روان شناسی متمایل به پردازش، عبارت از افزایش هوشیاری افراد می باشد.

حامیان این رهیافت درمانی مدعی هستند که آگاهی نسبت به عواطف و شناخت های ناهشیار، می تواند از طریق بررسی راهنماهای بدنی افزایش یابد.

روان شناسی متمایل به پردازش بیان می دارد که دو نوع تجربه وجود دارد:

فرآیند اولیه: تجربیات فرد می تواند از طریق پیش زمینه های آگاهی و به عنوان بخشی از تفکر هشیار شناسایی شود و مشابه با آن باشد.

فرآیند ثانویه: تجربیات فرد نمی تواند مشابه با پس زمینه های موجود باشد و به عنوان یک مورد خارجی و نا آشنا به نظر می رسد که تلاش دارد به پس زمینه آگاهی وارد شود.

ممکن است که شناخت تجربیات فرآیند ثانویه برای فرد سخت و یا غیر ممکن باشد، و تقریبا مثل یک حالتی است که یک مرز و یا دیوار بین آنها و تجربیات پردازش اولیه وجود داشته باشد.

در فرآیند درمانی، این مرز به عنوان “لبه یا حدّ ” نامیه می شود. لبه یا حدّ اشاره به هویت و شخصیت فرد دارد و به عنوان محدودیت آگاهی و شناخت فرد تعریف می شود.

سه نوع حدّ و لبه وجود دارد:

شخصی: یک شخص دارای یک مرز برای بخش هوش خودش، می تواند توسط افراد دیگر به عنوان یک فرد زیرک در نظر گرفته شود، ولی وی خودش را به عنوان یک احمق می شناسد.

فرآیند اولیه، “من احمق هستم” پذیرفته می شود، ولی پذیرش فرآیند ثانویه برای فرد سخت است، چرا که این فرآیند بیان می دارد که “افراد دیگر فکر می کنند من زیرک هستم”.

خانواده: در صورتی که در یک واحد خانواده به آرامش و رفتار غیر رقابتی اهمیت داده شود، ممکن است که اعضای این خانواده که دارای روح رقابتی هستند، کناره ها و حدود مربوط به عصبانیت و تحریک را گسترش دهند.

افراد با میل و علاقه خودشان فرآیند اولیه مربوط به رهیافت آرامش بخش خانواه را شناسایی می کند و نتیجه گیری می کند که پذیرش فرآیند ثانویه، یعنی ماهیت رقابتی خودشان، سخت می باشد.

اجتماعی: این مرز از طریق تجارب اجتماعی ایجاد می شود.

یک فرد حساسی که در محیطی زندگی می کند که سختی کشیدن به عنوان جوهر مرد شناخته می شود، می تواند حدود شخصیتی خودش را توسعه دهد.

وی فرآیند اولیه، که بیان می دارد مرد سخت و محکم است، را می شناسد و فرآیند دوم که بیان می دارد حساس است را رد می کند.

انسانی: این فرایند اولیه شامل رفتارها و تجربیاتی است که به عنوان بخشی از ماهیت انسانی در نظر گرفته می شود.

این موارد عبارت از رفتارهایی هستند که احساس راحتی نسبت به آن دارد و حوزه ای است که تجارب صورت گرفته مناسب و قابل پذیرش هستند.

یک فرآیند ثانویه عبارت از تجربیاتی هستند که در محدوده ای فراتر از حوزه مربوط به ماهیت انسانی قرار داده شده است.

این تجربیات به عنوان غیر انسانی، حیوانی، فوق طبیعی و یا بیگانه در نظر گرفته می شوند.

آرمان ها و تجارب فراتر از فرآیند اولیه می باشند و به صورت نگرانی هایی در نظر گرفته می شوند که می توانند رفع شوند.

از این رو، تجارب مربوط به فرآیند ثانویه می تواند مشخص کننده مشکلات موجود در زندگی فرد باشد.

روان شناسی متمایل به پردازش به درمانگران و درمانجو ها کمک می کند تا فرآیند اولیه، فرآیند ثانویه و مرز و حدّ مابین آنها را شناسایی کنند.

در طول درمان، فرآیند ثانویه تا زمانی که مربوط به سطوح بدنی و شناختی باشند، مشخص و قابل شناخت است و به بخشی از آگاهی فرد و دنیای تجربی وی تبدیل می شود.

فرآیند درمانی یک رهیافت مثبتی می باشد.

این رهیافت مشکلاتی که به عنوان آسیب در نظر گرفته نمی شوند و باید از بین روند را بیان می کند.

این موارد می تواند به عنوان فرصتی برای آگاهی یافتن نسبت به موارد مورد نیاز برای افزایش آگاهی، خوشحالی و رشد شخصیتی در نظر گرفته شوند.

روان شناسی متمایل به پردازش در درمان

در فرآیند درمانی، حدود و لبه ها به عنوان موانعی در نظر گرفته می شوند که منجر به بازداری فرد از انجام موارد ضروری برای کسب آگاهی و شناخت می شود.

آنها به عنوان یک سدّی، مابین فرآیند اولیه و ثانویه قرار دارند.

ممکن است که افراد در زمانی که هویت اولیه شان با چالش مواجه باشد، احساس نگرانی، هیجان، اضطراب، سردرگمی، و یا ترس نسبت به بحث در مورد مرز و حدود خودشان داشته باشند.

درمانگران می توانند به این افراد کمک کنند تا حدود را بشناسند و تا حد ممکن شناخت بیشتری نسبت به آنها بدست بیاورند.

هر چند که در طول درمان این امکان وجود دارد تا فراتر از حدود هم پیش رفت، ولی هدف اولیه درمان ایجاد آگاهی و شناخت نسبت به حدود است.

معمولا درمانگر، به خصوص در مواردی که مرزها به خوبی مشخص نشده باشند، افراد درمانجو را مجبور نمی کند تا به سرعت از حدود عبور کنند، چرا که این امر می تواند به واکنش عاطفی شدید منجر شود.

درمانگران روش روان شناسی متمایل به پردازش بر این باورند در صورتی که موارد ناهوشیار به آرامی وارد بخش هوشیار شوند و شناخت بهتری نسبت به آنها به وجود بیاید، ویژگی ها و تجارب سرکوب شده می تواند برای افراد درمانجو مفید باشد.

برای مثال، شخصی که به عنوان یک شخص آرام و مشارکت کننده در نظر گرفته می شود، می تواند به این شناخت دست یابد که نشان دادن سطوح مناسبی از عصبانیت و یا حالت خشمگینی در برخی از موقعیت های خاص، می تواند مفید باشد.

با بحث کردن کلی در مورد حدود، افراد می توانند یک رشد شخصیتی را تجربه کنند.

در حال حاضر، روان شناسی متمایل به پردازش به منظور درمان مشکلات زیر به کار گرفته می شود:

• اضطراب

• افسردگی

• مشکلات غذایی و تغذیه ای

• تضاد رابطه ای

• زوال عقل

• مشکلات خانوادگی

• اعتیاد

• مدیریت خشم

• غم و غصه

• نگرانی های جنسی

• نگرانی های روحی

همچنین فرآیند درمانی به منظور کمک به افرادی به کار گرفته می شود که در بی هوشی و یا وضعیت تغییر بالینی قرار دارند.

به دلیل اینکه این افراد قادر به استفاده از حالت های معمولی ارتباطی نیستند، درمانگران به صورت دقیق واکنش های بدنی فرد را تحلیل می کنند تا ایده بهتری نسبت به تفکر و احساسات فرد داشته باشند.

چند مورد از تکنیک ها در رهیافت فرآیند درمانی وجود دارد که برای برقراری ارتباط ما بین افراد بی هوش و دیگر افراد، از صحبت کردن فرد غیر بیمار و حرکت پلک یا انگشت فرد بی هوش استفاده می کند.